تبليغاتX
غر غر نامه
 
گاهی آدما باید حرف بزنن،گاهی حرفها از روح آدما لبریز میشن...
 

 

 

پسر بچه لاغر و سبزه رویی ،پا برهنه از مغازه بیرون پرید و شروع به دویدن کرد.

پیرمردی لنگان لنگان پشت سرش بیرون آمد و لنگه دمپایی رنگ و رو رفته ای را به طرفش پرت کرد و داد زد : مارمولک نفتی.

دمپایی به در فلزی یکی از حا نه های شرکتی  که هنوز سوراخهای ترکش رویش بود خورد و صدای بلندی کرد.

پسر عقب عقب می رفت و شکلک در می آورد.دو دختر بچه که طرف مغازه می رفتند ایستاده بودند و نگاهشان می کردند.دختر کوچکتر پرسید: مارمولک نفتی یعنی چی ؟

 _یعنی مارمو لکی که افتاده تو ظرف نفت دیگه.

پیرمرد داشت غرو لند کنان داخل مغازه می رفت.پسربچه داد زد : عامو،حالا آدامس نمی خری ،لنگه دمپایی مونو بده بریم.

پیرمرد داخل رفت و سریع برگشت.پسر بچه داشت به دخترها می گفت : آدامس نمی خواید؟و مقوای کوچکی را نشانشان می داد.

لنگه دوم دمپایی که یرت شد،صاف چسبید به مچ پایش،دادش درآمد.وقتی می پوشیدشان پیرمرد هنوز داشت داد و بیداد می کرد.

سایه تنه نخلی ،بلند و باریک ،روی زمین افتاده بود و سایه سرش زیر تابلوی تبلیغاتی را تیره کرده بود.

پسرک زیر تابلو لم داد روی زمین،کاشی های شکسته بسته پیاده رو،داغ بودند،انگار زیر زمین آتش روشن باشد.

مقوای آدامسهایش را وارسی کرد،از کنار پاره شده بود.داشت با مقوا ور می رفت ،مردی بالای سرش آمد،عرق از شقیقه هایش پایین می آمد: بچه بلند شو برو اون طرف تر ،اینجا داریم کار می کنیم.

مردی که وسط کوچه ایستاده بود،دوربینی را که دستش بود پایین آورد و گفت :ولش کن ،یه نمای بسته از پوستر می گیریم،میایم عقب،تابلو رو می گیریم.

-باشه ،پس بیا جلوتر.بعدم میریم واسه پل.اینو نگیریا و به پسرک اشاره کرد و هر دو خندیدند.

پسر بچه گفت : آدامس نمیخوای عامو؟

جوابی نشنید.مردها که از داخل کوچه سمت خیابان اصلی پیچیدند،بلند شد و نگاهی به تابلو انداخت.عکس یک کارخانه بود با چراغهای زیاد،کنارش هم عکس پل هلالی بود و از طرف دیگرش یک قطره بزرگ سیاه چکه می کرد.چیزهایی هم رویش نوشته بود.

تکه ای از پوستر را که زرق وبرق بیشتری داشت ،پاره کرد و جعبه آدامسهایش را با آن جلد گرفت.

به طرف شلوغی ساحل را ه افتاد،جزیره های داخل رو د ،در هلپ گرمایی که معلوم نبود از زمین بلند می شد یا از آسمان می آمد ،می لرزیدند.صدای پسر بچه در  شلوغی  خیابان گم شد.

 

 

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 19:1  توسط سکوت شکسته  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM