تبليغاتX
غر غر نامه
 
گاهی آدما باید حرف بزنن،گاهی حرفها از روح آدما لبریز میشن...
 
گاهی وقتی میشینم یه کتاب از نویسنده های خارجی می خونم البته من کمتر از نویسنده های ایرانی می خونم دلایل خوبیم دارم-داشتم می گفتم ،می بینم خدایا ما کجای دنیاییم ؟اونوقت با این همه عقب موندگی واسه چی مسوولین مملکتی ما به خودشون این قدر می نازن!!!!!!!!!!!!

چطور میشه این همه عقب موندگیو جبران کرد؟

امروز توی یه کتاب از سید فیلد فیلمنامه نویس هالیوود خوندم که در آمریکا کارگزار ادبی یا وکیل مخصوص کارهای ادبی هست،یعنی یه شغله اونوقت تو ایران خود نویسندگی هم هنوز یه شغل نشده.حالا بدترش اینچاست که این کتاب مال تقریبا ۴۰ سال پیش آمریکاست.

نمیدونم؟ شایدم من پر توقعم!!!!!!!!!!!!!!

  نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 0:30  توسط سکوت شکسته  | 
من معمولا هر وقت دلم میگیره می نویسم واسه همینم فکر کنم ننویسم بهتره.

گاهی احساس میکنم تمام دنیا رو ی قفسه سینم سنگینی میکنه.

من عاشق مهتابم .ماه مثل یه روزنه میمونه برای فرار از شب واسه همین یکی از محدود چیزایی که همیشه آرومم میکنه نگاه کردن به ماهه.مهتاب.آرامش.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:15  توسط سکوت شکسته  | 
پستهاي قبليمو حذف كردم .چه كيفي ميده پاك كردن گذشته ها!

مخصوصا اگه پر از مشكلاتي باشن كه ذهن آدم رو در زمان خودشون به قدر کافی درگیر کردن.

زياد فكر كردن در مورد خاطرات گذشته اگه بد باشن ميشه زير رو رو كردن زباله ها كه هيچ سودي نداره .

دم را غنيمت بشمار   از همش بهتره اگه بشه عمليش كرد.

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 11:1  توسط سکوت شکسته  | 

عجب گرفتاریهایی داره زندگی کردن !

سنم که کمتر بود به این نتیجه رسیدم که زندگیهای دوروبرم همه بیهودن و از سر ندانم کاری.مردم به دنیا میان درس می خونن یا نمی خونن کار می کنن یا نمی کنن به عشق فکر می کنن یا نمی کنن ،بعد زندگی مشترک و بعد روزمرگی ...........همه زندگی های دورو بر ما در روزمرگیها غرق میشن ،و هیچ کس به فکرش نمیرسه که چاره ای براش پیدا کنه یا با این یکنواختیه نفرت انگیز که همه چیز و بخصوص دوست داشتن رو در خودش محو می کنه بجنگه ،شاید هم کسی باشه و من ندیدم.به نظر میاد آدما همگی دو تا راه رو انتخاب می کنن،یا قسمتی از زندگیشون رو به خوشگذروان و به قولی جوانی کردن و برقراری ارتباط با دیگران و لذت بردن های آنی می گذرونن و بعد از مدتی به یک زندگی عادی تن می دن و به خیال خودشون هر کاری لازم بوده انجام دادن  یا اینکه ارتباطاتشون رو در سطح خاصی حفظ می کنن و بعد از مدتی با افتخار تمام ازین پاکی مثل گروه قبل به یک زندگی عادی و روزمرگی تن می دن.هر دو به مرداب می رسن.

خیلی سعی کردم افکارمو عوض کنم چون به نظرم رسید این طوری منم به یه نحو دیگه بازنده میشم.نمیشه گفت همه زندگیها بیهودن اما مردم شاید سطحی فکر میکنن شاید کم توقعن شاید بیشتر ازین از زندگی چیزی نمیخوان،اما به نظر من مسخرست ،خیلی فکر کردم مطالعه کردم و در زندگیهایی که در اطرافم جارین کاوش کردم تا بتونم اشتباهاتی رو که باعث میشه آدمها و علاقه هاشون از دست برن و دچار روزمرگی بشن پیدا کنم.البته تا اونجایی که می شد.جالب نیست که دو نفر که فکر می کنن همدیگرو دوست دارن و با هم شروع به ساختن یه زندگی می کنن بعد از مدتی غالبا یک سال رو تخمین زدم ! دیگه برای هم جاذبه ای ندارن .اون وقت به خاطر ترس از دست رفتن این زندگی که مجبورن حفظش کنن همیگه رو محدود می کنن ،این طوری احساس زندانی بودن در جا زدن و بی اعتمادی بوجود میاد و دوست داشتن به یه اشتباه مضحک یا  به یه احساس آنی و به اصطلاح عام خریت تبدیل میشه!

من فکر می کنم زندگی ادم رو به مبارزه می طلبه و اغلب مردم بازندن و فقط در آرزوی آرزوهای از دست رفتشون، اما من از بچگی عادت کردم که برنده باشم چون این طور ازم توقع داشتن و همیشه راهی براش پیدا کردم . مطمئنم برنده خواهم بود چون فکر می کنم راهشو پیدا کردم.یک از دلایلی که آدمها اشتباه می کنن اینه که عقل رو پس می زنن و تسلیم احساسات محض میشن. دانته در کتاب کمدی الهی درست دوست داشتن رو هم نشون داده،یا نمونه کوچکترش در کتاب کویر دکتر شریعتی با نام تراژدی الهی هست.وقتی شخصیت داستان یه سمت بهشت حرکت می کنه نصف بیشتر راه رو که سخت ترین راهها رو شامل میشه با کمک ویرژیل طی میکنه که نماد عقله و بعد در آخر راه ویرژیل در دامنه یک کوه سر به فلک کشیده متوقف و ناتوان میشه و اونجاست که بئاتریس که نماد عشقه اونو از مانع و حصار بلندی که روبروشه عبور میده و به بهشت موعود می رسونه.

  نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 9:51  توسط سکوت شکسته  | 
جمعه این هفته توی یکی از محله های قدیمی و خوب شهر ما یه دعوا شد حالا سر چی زیاد مهم نیست اینجا عموما به این نوع دعواها که عموما هم از طرف یه قومیت خاص!شروع میشن میگن دعوای ناموسی که اغلب هم سر هیچی شروع میشن چیز فابل توجهی که تو این دعوا بود این بود که در یکی از محله های خوب کلان شهر امن ما !اسلحه جنگی توی دعوابه کار برده شد شلیک شد اما کسی کشته نشد!جالب تر از اینا این بود که چند بار با پلیس محترم ۱۱۰ تماس گرفته شد و حتی یکی ار حضار شروع به فحش دادن به پلیس کرد(از پشت گوشی) اما دریغ از اینکه ماشی پلیس از صد متریه اونا هم رد بشه. این در حالیه که بعضی شبا تو خیابونا ازین ماشینای قفس دار می بینیم که پر ار موجوداتی به نام اراذل و اوباشه !حالا کدوم یکیابیشتر اراذلن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به هر حال دست خیلی ها درد نکنه که برای ما امنیت به ارمغان اوردن!!!!!!!!!!!!!!!!!

  نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:36  توسط سکوت شکسته  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM